بنر
Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS
   
Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS
Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS
 
حاج یونس زنگی آبادی به روایت همسرش
مادر حاج يونس ،خاله من بود و فقط دو تا پسر داشت :حاج يونس و مرتضي .خاله ام چون دختر نداشت ،مرا مثل دخترش مي دانست .اگر براي بچه هاي خودش لباس مي خريد ،هميشه براي من هم چيزي مي خريد .من يادم نمي آيد که مثلا مادر خودم برايم کفش خريده باشد. هميشه مادر حاج يونس برايم خريد مي کرد .روزهاي عيد هم برايم پيراهني يا چادري مي آورد.
از همان بچگي ،با هم رفت و آمد خانوادگي داشتيم .در دوراني که من دانش آموز مدرسه راهنمايي بودم ،حاج يونس محصل دبيرستان بود .وقتي به خانه شان مي رفتيم ،چون من دست چپي بودم ،مي گفت همه تکليفهاي مرا بايد پاکنويس کني .اگر فرصت مي شد ،در همان خانه شان پاکنويس مي کردم ؛و گر نه تکليفهايشان را علامت مي زد و به خاله ام مي داد و مي گفت :ببر اين تکليفها را بده ،بگو پاکنويس کند .
در همان زمانها بود که من فهميدم او رساله امام را دارد .يک دفعه که به خانه ما آمده بود ،به من گفت :من رساله امام را دارم .به شرط اينکه هيچ کس نفهمد ،مي دهم تا تو هم بخواني .خودم شبها آن را مي خوانم .تو هم روزها برو و از زير کاههاي کاهداني ،کتاب را بر دار و بخوان .
هنوز هم همان رساله امام را مي خوانديم ،در خانه مان هست .
موقعي که حاج يونس به کلاس دوم دبيرستان مي رفت ،من سوم راهنمايي بودم .روزي با ناراحتي به خانه ما آمد و به مادرم گفت :خاله ،دخترت که به مدرسه مي رود ،اگر خواستند عکس بدون رو سري يا بي چادر بگيرند ،بگو عکس بر ندارد .
روز ديگر هم امد و گفت :اصلا امروز نگذار دخترت به مدرسه برود .امروز مي خوانند رژه بروند .
من از همان کودکي هم فهميدم که حاج يونس در سطح خيلي با لايي است .
بعد از اينکه دوره راهنمايي حاج يونس تمام شد ،چون توي زنگي آباد دبيرستان نبود ،خاله ام حاج يونس و برادرش را بر داشت و رفتند کرمان .در آنجا اتاق کوچکي در خيابان سر باز اجاره کردند .خاله ام براي تامين کمک خرجي ،به خانه يکي از همان معلمهايي که در زنگي آباد بچه هايشان را مادري مي کرد ،مي رفت و کار مي کرد و کرايه اتاقي را که اجاره کرده بود ،در مي آورد .اما وقتي حاج يونس سوم دبيرستان را تمام کرد ،مادر حاج يونس به خاطر مشکلات زندگي و سختيهايي که وجود داشت ،دو باره به زنگي آباد بر گشت .حاج يونس هم مجبور شد سال آخر دبيرستان را خودش به تنهايي در يک اتاق کوچکي که اجاره کرده بود ،زندگي کند .
يک دفعه من و مادرم با مادر حاج يونس براي رفتن پيش دکتر ،به اتاقش رفتيم .اتاق کوچکي داشت که بسيار سرد بود .مادر حاج يونس گفت
- ننه ،شب چه جوري توي اين اتاق سرد مي خوابي ؟!البته چراغ علاءالدين کوچکي داشت که مي گفت وقتي از مدرسه مي آيد ،روشن مي کند ؛اما تا صبح سر ما مي کشيد و به روي خودش نمي آورد .حاج يونس در مقابل سختيها خيلي مقاوم بود ،براي همين فوف العاده به او احترام مي گذاشتم .
بعد از انقلاب هم که حاج يونس هم که حاج يونس به سپاه رفت ،به خاطر سپاهي بودن او و ايماني که در صورتش مي ديدم ،خيلي به او علاقمند بودم ،اما اج يونس به خاطر حيايي که داشت ،هيچ گاه علاقه خود را به من ابراز نمي کرد تا اينکه ماجراي ازدواج من با پسر عمويم پيش آمد .
پسر عمويم يکي از خواستگاران من بود که حتي چيزي هم به عنوان نشان آورده بودند و در خانه ما گذاشته بودند .من هم از همان روز اول بناي مخا لفت گذاشتم .دائما وقتي بحث ازدواج پيش مي آمد ،گريه مي کردم .وقتي آنها به خنه مان مي آمدند ،به اتاق نمي رفتم و به راههاي گوناگون ،مخالفت خود را نشان مي دادم .کار به جايي رسيد که اثاثيه را که آورده بودند ،پس فرستاديم .
حاج يونس تا آن موقع هيچ چيز نگفته بود .بعد از اينکه ما آنها را پس فرستاديم ،يک روز پسر عمويم را که سوار چرخش کرده و در راه از او پرسيده بود :
- دختر عمويت را مي خواهي ؟
او گفته بود :من ديگر او را نمي خواهم .آنها اثاث ما را پس دادند .همان جا ،حاج يونس به او گفته بود :
- پس از اين به بعد ،ديگر اسم دختر خاله ام را جايي نبر !من خودم او را مي خواهم .
شب هم آمده بود به مادرش گفته بود که من مي خواهم تنهايي به خانه خاله بروم .آن شب هم که آمد ،يک قرآن و يک مفاتيح آورد .قبلا هم که رساله امام را آورده بود .وقتي نشست .گفت :اگر خواستيد قرآن بخوانيد ،اين را که خطش درشت است ،برايتان گرفته ام .اين مفاتيح هم ،همه دعا ها مثل زيارت عاشورا و دعاي کميل و...را دارد .
وقت رفتن هم به مادرم گفته بود :تا دم در بيا ،يک عرضي دارم .جلوي در به پدرم گفته بود :
پدرم گفته بود :
- از شما بهتر کي ؟من حرفي ندارم .کور از خدا چي مي خواهد ؟دو تا چشم بينا !من از خدا کسي مثل تو را مي خواستم .
بعد که به خانه رفته بود ،به مادرش هم نگفته بود که من رفته ام و از دختر خاله ام خواستگاري کرده ام .
فرداي آن شب مادرم به خاله ام گفت که ديشب يونس آمده بود ،يک قرآن و مفاتيح آورده بود .بعد هم از پدر طاهره خواستگاري کرده و گفته بود :من مي خواهم خودم با طاهره صحبت کنم و شرايطم را بگويم .
روزي حاج يونس به خانه مان آمد .يک بر گه بلند با لا نوشته بود .پشت و ريي برگه پر از نوشته بود .آمد کنار مادرم نشست و گفت :خاله ،مي شود چند دقيقه از اتاق بيرو بروي و من شرايطم را براي طاهره بخوانم .ببينم که با اين شرايط حاضر است زن من بشود يا نه ؟مادرم از اتاق بيرون رفت و ما رو به روي هم نشستيم .
او بسم الله گفت و شروع کرد و شرايطش را خواند .اولين شريش اين بود که :
- من يک پاسدارم .الان هم عضو لشکر هستم .ممکن است بروم جبهه ،دست يا پايم قطع شود .ممکن است قطع نخاع شوم .شايد هم اصلا بر نگردم .تو حاضري با من ازدواج کني ؟تو حاضر هستي با مادر من بسازي .مادر هم خيلي مي خواهد که تو با من ازدواج کني .او تو را مثل دختر خودش قبول دارد ؛اما بدان ؛تو که با من ازدواج مي کني ،زن من نيستي زن مادرم هستي .چون اگر من رفتم بر نگشتم و يا دست و پام قطع شد ،تو بايد بتواني با اين شرايط بسازي آيا اينها را قبول داري ؟
من هم گفتم :من قبول دارم .من ،من مادر تو را از مادر خودم بيشتر دوست دارم .
حاج يونس ادامه داد :يکي ديگر از شرايط من اين است که اگر ازدواج کرديم و جنگ شروع شد ،يا در منطقه اي ماموريت به من دادند و من هم خواستم تو را ببرم ،تو بايد همراه من بيايي .آيا اين شرايط را قبول مي کني ؟
من هم به خاطر اينکه حاج يونس را از صميم قلب دوست داشتم ،همه شرايطش را قبول کردم .يک به يک همه شرايطش را خواند و من هم تک تک آنها را قبول کردم .
او کاغذ را نگه داشت تا اين که شب عقد کنان فرا رسيد .يکي از شرايط حاج يونس اين بود که دلم مي خواهد مراسم عقد را در مسجد بر گزار کنيم .
گفتم :من حرفي ندارم .ببينيم آنهاي ديگر چه مي گويند .
گفت :آنهاي ديگر هر چه خواستند ،مي گويند .اصل کار ،توافق خودمان است .
رسم است که براي خريد ،بعضي ها با آدم مي آيند ؛اما حاج يونس حساس بود . به مادرم گفته بود که براي خريد ،مادر خودم را هم نمي بريم .هيچ کس لازم نيست همراهمان باشد .فقط من و طاهره و شما .
خاله ام نا راحت شده و گفته بود :چرا مي خواهي اينطوري بکني ؟
به مادرش گفته بود :مادر ،من اصلا خوشم نمي آيد زنها را راه بيندازم توي بازار و از اين مغازه به آن مغازه برويم .
سه تايي ،موقع نماز مغرب و عشا ،به مسجد جامع کرمان رفتيم .اول نمازمان را به جماعت خوانديم و بعد رفتيم داخل بازار .يک آيينه خريديم .طلا هم که نه من دوست داشتم نه او ؛اصلا نخريديم .يک مانتو ؛يک دست بلوز و دامن و در تا چادر هم خريديم .همه خريد ما همين بود .
وقتي به زنگي آباد رسيديم ؛هر کس مي آمد و خريد ما را مي ديد ،مسخره مان مي کرد .مي گفتند :اين هم خريد است که شما کرده ايد !اما ما خودمان دوست داشتيم اينجوري خريد کنيم .
صحبت مهريه هم که شد ،من به حاج يونس گفتم :من فقط دوست دارم مهريه ام يک جلد قرآن مجيد باشد .
حاج يونس گفت :نه يک جلد قرآن نمي شود .يک جلد قرآن و يک دوره کتابهاي آيت الله شهيد مطهري .بعد از ازدواج هم حاج يونس با من شوخي مي کرد و مي گفت :خيلي خوب است .مهريه تو کم است .يک قرآن و بيست جلد کتاب !من مي توانم يک جلد قرآن بگيرم و بيست جلد کتاب ،بعد هم تو بروي آن طرف من هم بروم اين طرف .
اما مراسم عقد بندانمان را هم قرار شد در مسجد بر گزار کنيم .دو تا گوسفند خريد و کشت .يک روحاني هم دعوت کرد و در مسجد صاحب الزمان زنگي آباد ،دعاي کميل بر گزار کرديم .دو تا ميني بوس هم از بچه هاي سپاهي کرمان آمدند .همه قوم و خويشانمان هم دعوت شده بودند مسجد صاحب الزمان .همه مي گفتند :يونس ،دعاي کميل انداخته است توي مسجد صاحب الزمان .
اصلا هيچ خبري از عقد بندمان نبود .ما هم مثل مردم عادي رفتيم و ميان زنها نشستيم .او هم که خودش مشغول کار بود .آخوندي هم به نام حاج باقري دعوت شده بود .حاج يونس به حاج آقا باقري گفته بود :حاج آقا دفترت را آماده کن !بچه ها گفته بودند :مگر چه خبر است ؟مي خواهي چکار کني ؟حاج يونس گفته بود :مراسم عقد کنان من است.!
همه بلند صلوات فرستاده بودند و بعد هم زده بودند زير خنده .
گفته بودند مگر روضه نيست ؟
حاج يونس گفته بود :ما مي خواهيم خطبه عقدمان را در مسجد بخوانيم .حاج باقري آن موقع آمد داخل زنها و دنبال من مي گشت تا بله را از من بگيرد .هيچ کدام از زنها نمي دانستند چه خبر است .فقط مادر من و مادر حاج يونس ميدانستند .مادر حاج يونس بلند شد و گفت :حاج آقا ،اينجاست !من بله را آنجا گفتم و بعد هر دو آمديم خانه و دفتر را امضاکرديم .خطبه عقدمان هم در مسجد خوانده شد. من يک سال عقد بسته اش بودم ودر سال 1360 ،سه روز به محرم مانده ،ازدواج کرديم .شب که مي خواست به خانه اش ببرد ،اول با مادرم صحبت کرده بود که زن مرا به آرايشگاه نبريد .دست به صورت زن من نزنيد .به موهاي زن من دست نزنيد .مادر من گفته بود :خاله ،ما حرفي نداريم .هر جور بخواهي ،ما هم حرفي نداريم .
من هم خودم هيچ اصراري به اين کار ها نداشتم .شايد اگر خودم قبلا با او صحبت کرده بودم ،ماجرا طور ديگري مي شد ،اما براي اينکه او ناراحت نشود ،من هم قبول کردم .البته شخصيت حاج يونس طوري بود که هيچ کدام از خانواده و طايفه مان دلش نمي آمد حاج يونس را نا راحت کند .شب هم وقتي مرا به خانه بردند ،اول وضو گرفتيم و دعاي کميل خوانديم .شب جمعه بود .دعاي توسل و بعد زيارت عاشورا و بعد از آن دو يا سه سوره از قرآن راهم خوانديم .
حاج يونس گفت :من چند تا دعا مي کنم ،تو هم آمين بگو .
دعاي اولش اين بود :خدايا يک حج نا غافلي را هم نصيب من کن
خدايا شهادت را در راهت نصيب من کن .
اين دعايش هم همين طور .خودش در جبهه بود و بچه هاي سپاه ،کار حج اش را درست کرده بودند .
يکي از دعا هايش هم اين بود :خدايا بچه اول من پسر باشد و اسمش را بگذارم مصطفي .
سومين دعايش هم مستجاب شد .بچه اولمان ،پسر شد و نامش مصطفي .
هر سه دعايش مستجاب شد .بعد چند تا دعاي ديگر هم کرد که من آمين گفتم .بعد از آن ،نمازمان را خوانديم .بعد رفت بيرون و يک پارچ آب و يک قرح آورد و گفت :روايت است که هر کس شب عروسي اش پاي زنش را بشويد و آبش را در خانه بريزد ،تا عمر دارند ،خير و بر کت از خانه شان بيرون نمي رود .
من با شوخي و خنده گفتم :پاهاي من کثيف نيستند .تو چرا مي خواهي پاهاي مرا بشويي ؟
گفت :نه اين روايت است .مهم اين است که ما به روايت عمل کنيم !
بعد از آن ،چون سه روز به محرم مانده بود ،ما هر سه روز صبح ،بعد از نماز با همديگر زيارت عاشورا خوانديم .
اول محرم که شد ،روز سوم عروسي ما بود که مردم معمولا آش مي پزند ؛اما ما به خاطر محرم آش نپختيم و همان روز هم حاج يونس به جبهه رفت .
بعد از آن ،روز بيستم عروسي مان حاج يونس در عمليات والفجر 4 به شدت از ناحيه شکم مجروح شد .چند روز ددر يکي از بيمارستان هاي تهران ماند و بعد از ده يا پانزده روز ،با جسمي مجروح به زنگي آباد بر گشت .
در طول چند سال زندگي مشترکمان ،او را چنان که شايسته بود ،نشناختم .يکي از خصوصيات حاجي ،نظمش بود .سعي مي کرد کارهايي را که بايد انجام دهد .بنويسد .مثلا صبح که مي خواست از خانه بيرون برود ،بر نامه هاي مهم خود را روي کاغذ مي نوشت .مثلا مي نوشت :
آن زمان هم که عقد بسته حاج يونس بودم ،يک بار خانه مان آمد ما چيزي براي پزيرايي نداشتيم .مادرم رفت از مغازه کنار خانه مان ،بسته اي شکلات يل بسگويت خريد و آورد .وقتي مادرم آمد حاج يونس با نا راحتي گفت :
- خاله ،اين خريد را براي من کردي ؟
مادرم گفت نه خاله جان !خب ،چيزي توي خانه نداشتيم و رفتم اين را خريدم .قابلي که ندارد !
حاج يونس اصلا از اين بيسگويت نخورد .مادرم هم نا راحت شد ؛اما حاج يونس گفت "
- خاله جان نا راحت نشو .من نمي خورم تا يادتان باشد که خودتان را براي من به زحمت نيندازيد .هر چه که توي خانه بود همان را بياوريد !
بعد از آن ،مادرم جرات نمي کرد موقعي هم که چيزي در خانه نبود به خاطر حاج يونس چيزي تهيه کند .
يک بار هم با دو نفر از بچه هاي سپاه به خانه مان آمدند .ما چيزي براي نا هار تهيه نکرده بوديم .حاج يونس با خنده گفت :
- هر چي داريد بر دار بيار !
گفتم :چرا نگفتي من چيزي آماده کنم ؟فقط يک کشک کدويي در خانه هست !
ما با شرمندگي همان يک پياله کشک را با نان برديم .آنها هم سه تايي ،با شور و نشاط ،همان يک پياله کشک را خوردند و سفره را جمع کردند ،انگار نه انگار که سه نفر جوان غذا خورده اند .
حاج يونس همان طور که به من گفته بود ،همه وظيفه خود را خدمت در جنگ مي دانست و به هر طريقي شده ؛مردم زنگي آباد را براي بردن به جبهه تشويق مي کرد .
يکي از مسائلي که باعث مي شد بعضي ها به جبهه نروند يا بهانه اي براي جبهه نرفتن داشته باشند ،مشکلات مالي بود .اگر سر پرست خانواده چند ماهي در خانه نبود ؛قطعا همه افراد خانواده به زحمت مي افتند و مشکلاتي بوجود مي آمد .حاج يونس براي حل اين مشکل ،طرحي را مطرح کرد و خودش به همراه چند نفر ديگر از برادران ،اين طرح را با جديت دنبال کردند و به نتيجه رساندند .شماره حسابي را باز کرد و از پول آدم هاي خير ،صندوق قرض الحسنه اي هم تشکيل داد . هر کس براي نرفتن به جبهه مشکل مالي داشت ،اين صندوق آماده بود به او قرض بدهد تا برايي به جبهه رفتن دغدغه اي نداشته باشد .
پس از اين ،حاج يونس به تک تک افراد مراجعه مي کرد و مي کوشيد آنها را براي رفتن به جبهه تشويق کند و اگر مانعي بر سر راه دارند ،از ميان بر دارد .
من با با بزرگي داشتم که هفتاد هشتاد سال سنش بود .حاج يونس حتي او را به جبهه برد ويکي از آشنايانمان آمده و به مادر بزرگم گفته بود ؟
- مادر ،تو هم مگر کارت بنياد شهيد مي خواهي که با با را به جبهه فرسالدي ؟
مادر بزرگ من هم گفته بود :
- آخر من چکار کنم ؟ اين يونس دست از سر هيچ کس بر نمي دارد اين پيرمرد را هم بر داشته و برده است !من چکاره ام ؟
با با بزرگ من خيلي پير و نا توان بود .حتي بند پوتينش راحاج يونس مي بست .خودش توانايي اين کار راهم نداشت .
بعضي وقتها تشويق هاي حاج يونس براي بردن مردم به جبهه ؛موجب آزار و اذيت ما مي شد .
حاج يونس براي اينکه مرا نيز با حال هواي جنگ آشنا کند ،مرا به مناطق جنگي مي برد .هنوز بچه نداشتيم که همراه او به اهواز رفتم .او از اينکه من در منطقه جنگي وقتم را با قرائت قرآن يا حفظ دعا بگذرانم ،بسيار خوشحال مي شد .در سفر اولمان ،در چهل روزي که آنجا بوديم ،من دعاي فرج ،دعاي امام زمان ،دعاي کميل و زيارت عاشورا را تقريبا حفظ کرده بودم .حاج يونس مثل معلمي که به بچه ها تکليف مي دهد ،هر روز صبح که مي خواست بيرون برود ،،به من تکليف مي کرد که دعايي را حفظ کنم .وقتي هم که مي آمد ،دعا را از من مي پرسيد .
مي گفت :قرآن زياد بخوان .روي بچه مان اثر مي گذارد .
موقعي که در اهواز بوديم ،شب جمعه اي ،بعد از دو سه روز که حاج يونس به خانه نيامده بود ،آمد و گفت :آماده باش که مي خواهيم با خانواده حاج آقا خوشي براي دعاي کميل برويم .
من آماده شدم و به اتفاق خانواده آقاي خوشي ،به حسينيه اي در اهواز رفتيم .
دعا که شروع شده بود ،دست کرده بود در جيبش که دستمالش را بيرون بياورد ،ديده بود دستمال ندارد .يک لنگه جورابش را در آورده و سرش را روي زمين گذاشته بود تا گريه کند ،اما به خاطر خستگي خوابش برده بود .
دعاي کميل تمام شد و ما بيرون آمديم .هر چه ايستاديم ؛حاج يونس نيامد .تعجب کرديم که چرا حاجي نيامد .بعد از اينکه دور و بر حسينيه کاملا خلوت شد ،حاج يونس را خواب آلود ديديم ؛در حالي که يک لنگه جوراب به پا و لنگه ديگر در دستش بود .همان طور که نزديک مي شد ،گفت :
- همين که سرم را روي زمين گذاشتم ،خوابم برد .الان هم مردي که داخل حسينيه بود ،مرا بيدار کرد .
اين ماجرا باعث شد تا خانه بخنديم .حاج يونس مي گفت :
- الان من خواب هايم را کرده ام و حاضرم توي خط اول باشم .به او گفتم :
- خب ،اگر خوابت مي آمد ،اصلا چرا گفتي برويم ؟
جواب داد :
- من به خاطر تو آمدم .خواستم حداقل تو از دعا فيض ببري .
موقعي که اهواز بوديم .با خانواده حاج آقا خوشي براي باز ديد از مناطق جنگي به خرمشهر حرکت کرديم .اول يکي دو ساعت در پارک نشستيم .ماشين هاي بسيجي ها که از کنارمان رد مي شدند ،با تعجب نگاهمان مي کردند و مي گفتند :
اينها خانوادگي آمده اند اينجا خوشگذراني ؟!
وقتي صداي گلوله مي آمد ،حاج يونس مي گفت :
- شما بايد به اين صداها آشنا شويد .
بعد بلند شديم و توي کوچه هاي خرمشهر حرکت کرديم .در يکي از کوچه ها ،پير مردي بسيجي جلويمان را گرفت .
حاج يونس گفت :حاج آقا اجازه بده اينها را توي کوچه هاي خرمشهر بگردانيم ،ثواب دارد .
پير مرد بسيجي با اضظراب گفت :-
- برادر خطر ناک است يا لا بر گرديد .
در مسير بر گشت ،چند گلوله به طرفمان شليک شد .حاج يونس با خنده گفت :اينها شوخي شوخي مي خواهند ما را به کشتن بدهند .
بعد با همديگر گفتند :اگر اين دو تا زن شهيد شوند ،چه خوب مي شود .ما مي شويم همسر شهيد .
حاج يونس با شوخي و خنده مي گفت :من سخنراني مي کنم و بعدش هم چون بچه ندارم ،خيالي نيست ،اما تو بايد گريه کني .
حاج خوشي هم جواب داد :من گريه مي کنم و مي گويم :اي مردم ،عيالم را توي قبر نگذاريد .او بچه کوچک دارد .مرا به جايش توي قبر بگذاريد .
آنها با همديگر شوخي مي کردند و مي خنديدند و ما را مي خنداندند .
حاشيه مسيري که خط عراقيها بود ،حرکت مي کرديم .حاجي تا نزديک خاکريز عراقيها رفت که حتي سردار خوشي به او اعتراض کرد ؛اما حاجي پاسخ داد :بايد خانم ها بفهمند که بچه هاي بسيجي اينجا چه مي کشند .بايد با سختي ها آشنا شوند .
در همان حال ،رزمنده اي ما را ديد ؛جلويمان را گرفت و گفت :
- کجا برادر ؟!چند قدم جلوتر ؛همه اش گلوله و تر کش است .
در آن موقع ،حتي ماشين ما را هم در مسير ديدند و چهار پنج تا گلوله خمپاره هم پشت سر ماشين زدند .حاج يونس سعي مي کرد هيچ وقت مشکلات خودش را به خانه نياورد وسعي مي کرد نا راحتيهايي را که از شهادت دوستانش در لشکر داشت ،به ما نگويد ؛اما بعضي موقع ها هم درد دل مي کرد و مثلا مي گفت :دلم براي فلان شهيد تنگ شده است .دلم مي خواست الان با هم لب حوض کوثر مي نشستيم و حرف مي زديم .
مي بيني دنيا چقدر بي وفا است ؟!الان فلاني رفته و من تنها مانده ام .
او نسبت به دنيا بسيار بي توجه بود .واقعا دنيا برايش پوچ و بي ارزش بود .
در طول چند سالي که من همسر حاج يونس بودم ،يک کفش خوب به پاي او نديدم .بعضي وقتها که به مرخصي مي آمد ،مي ديدم که پاشنه هاي پوتينش را دو لا کرده و پوشيده است ؛يا از کفشهاي سفيد فوتبالي که آن موقع 250 تومان بود ،مي پوشيد .
خيلي دلم مي خواست يک بار هم که شده ،کفش خوبي به پاي حاج يونس ببينم .لباس هم که هيچ وقت نمي خريد .فقط همان لباسهايي را که سپاه مي داد ،مي پوشيد .در اين 5 يا 6 سال ،حتي يک پيراهن هم براي خودش نخريد .فقط وقتي که مي خواست به مکه مشرف شود ،ما دو تا پيراهن سفارش داديم که برايش دوختند .
وقتي هم که از سفر مکه آمد ،فقط با خودش يک قرآن آورده بود .ساکهايش را در کرنان گذاشته بود و گفته بود :من خجالت مي کشم که ساک همراه خودم ببرم .
طوري هم آنده بود که هيچ کدام از ما نتوانستيم به پيشوازش برويم .روزي که آمده بود ،من و مادر حاج يوني در خانه مادرم بوديم .موقع رفتن ،مادر حاج يونس زود تر از من حرکت کرد و رفت .وقتي به خانه رسيده بود ،ديده بود که حاج يونس ،رختخواب انداخته ،مي خواهد استراحت کند .تا مادرش را ديده بود ،بعد ار سلام و عليک و ديده بوسي گفته بود :
- من آمده ام اما اصلا بروز ندهيد که من آمده ام .فقط برو به طاهره بگو بيايد .
من داشتم به خانه مي رسيدم که ديدم مادر حاجي با خوشحالي به طرفم مي آيد .گفتم :
- گفتم خاله چطوري ؟خيلي خوشحالي !نکند حاجي آمده است !مادر حاج يونس گفت بله خاله جان !حاجي آمده ،اما به هيچ کس نگو .
وقتي به خانه رسيدم ،حاج يونس گفت :
- من خيلي خسته ام .تا عصر به کسي نگوييد ،اما عصر هر کاري خواستيد بکنيد .گوسفند بکشيد .مهمان دعوت کنيد .اما تا عصر به کسي نگوييد .
در مکه هم مي گفتند حاج يونس و برادر مير حسيني از ديدن ايراني هايي که دايم مشغول خريدن سوغاتي بودند دلگير بودند .برادر مير حسيني به دوستانش گفته بود :بچه ها بياييد برويم توي کتاب فروشي هاي مکه ؛حداقل اين عرب ها بفهمند که بعضي از ايرانيها هم دنبال کتاب و مطا لعه هستند .
اين دو ،از مکه و مدينه هيچ سوغاتي نخريده بودند .مي گفتند :اين پول ،ارز کشور است و ما بايد ارز کشور را به داخل بر گردانيم .
آنها سوغات سفر مکه را از قم خريده بودند .به نظر خيلي ها حاج يونس در طايفه ما اخلاق عجيبي داشت .در زنگي آباد هم همه اين را مي دانستند .مثلا اگر حاج يونس پنج روز براي مرخصي به کرمان مي آمد ،همه خبر دار مي شدند و اگر کاري داشتند ،به او مي گفتند .اگر کسي مريضي داشت ،در خانه را مي زد و مي گفت :حاجي اگر کرمان مي روي ،عيال من مريض است .لطف کن اورا با خودت ببر .
حاجي هم اين کار را مي کرد .او را دکتر مي برد .دوايش را هم مي گرفت و بر مي گرداند و يا اگر کسي دندانش درد مي کرد و يا روضه داشت و سبزي مي خواست يا مهمان داشت و شيريني مي خواست ،حاجي کار همه را با خوشرويي انجام مي داد .مردم هم هميشه احترام او را نگه مي داشتند .
يادم هست که يکي از اين جوانهاي زنگي آباد ،موتور بزرگي سوار مي شد و دائما از اين خيابان زنگي آباد به آن سر مي رفت و مي آمد و تک چرخ مي زد .چرخ جلوي موتورا بلند مي کرد و با سرعت زياد با يک چرخ حرکت مي کرد .هيچ کس نمي توانست به او چيزي بگويد .حاج يونس که به مرخصي آمد به او گفتند که کسي چنين کاري مي کند .
روزي ديديم که حاج يونس ،موتور آن جوان را به خانه آورده است .
به آن جوان هم گفته بود که اگر خواستي موتورت را ببري ،بيا به خانه ما .
آن جوان هم به خانه مان آمد .نمي دانم حاج يونس چطور با اين جوان صحبت کرده بود که او رام رام شده بود .آن جوان ،هنوز که هنوز است ،همه جا مي نشيند و از حاج يونس تعريف مي کند .
از اين نمونه ها که امر به معروف و نهي از منکر حاج يونس خيلي موثر و کار ساز افتاد ،
يک دفعه براي ديدن يکي از اقوام به خانه شان رفته بوديم .حاج يونس شنيده بود که صا حب خانه خمس نمي دهد .من آن روز ها مصطفي را حامله بودم .در راه که مي رفتيم ،حاج يونس به من گفت :هر چه جلويت گذاشتند نخور ،روي بچه اثر مي گذارد .
وقتي به خانه شان رسيديم ،ميوه و شيريني آوردند ،من گفتم دندانم درد مي کند ،نمي توانم بخورم .چايي آوردند و اصرار کردند که حتما بايد بخوري .من هم مجبور شدم بخورم .حواس حاج يونس هم به من بود .وقتي بيرون آمديم گفت :
- دست بکن توي گلويت و سعي کن چايي را با لا بياوري .مگر نگفتم روي بچه اثر مي گذارد .
بعد از آن ،به خاطر حساسيتي که داشت ،خودش خمس آن را حساب کرده بود .بعدها هم شنيدم که حاجي طوري بر خورد کرده بود که ديگر آنها هم خمسشان را پرداخت مي کردند .
همچنين يادم هست که يکي از آشنايانمان خمس نمي داد .حاج يونس به آنها هم گفت :چون خمس نمي دهي ،من هم به خانه تان نمي آيم .
آنها علاقه عجيبي به حاج يونس داشتند .حاج يونس ،سه چهار ماه خانه آنها نرفت .آنها وقتي متوجه شدند که واقعا علت نرفتن حاج يونس به خانه آنها خمس ندادن است ،به دفتر امام جمعه رفتند و خمسشان را پرداخت کردند .
يک بار تعريف مي کرد که روز پنجشنبه اي ،با موتور يکي از دوستان براي زيارت به بي بي حيات رفتيم .نماز مغرب و عسا را که خوانديم ؛به بچه ها پيشنهاد کردم :بياييد دعاي کميل را همين جا بخوانيم .
سه نفري نشستيم و هر کدام يک قسمت از دعا را خوانديم .همين که دعا تمام شد و مي خواستيم بر گرديم ،پير زني از پشت پرده چند بار يا الله ...يا الله گفت و به قسمت مردها آمد .در قسمت مردها فقط ما سه نفر بوديم .پيرزن ،پنج تومان از جيبش در آورد وهمان طور که به طرف ما دراز کرده بود ،گفت "
- خدا انشا الله قبول کند .اين پول نا قابل را تقسيم کنيد .
گفتيم :ما اين دعا را براي خودمان خوانديم .شما هم که گوش کرده ايد ،خدا قبول کند .
پيرزن گوش نکرد و گفت :
- من نذر کرده ام .بايد حتما اين پنج تو مان را از من بگيريد .
مصطفي که به دنيا آمد ،حاج يونس تا روز يازدهم تولد مصطفي ماند و بعد به جبهه رفت .فاطمه را که خدا به ما داد ،حاج يونس به شدت زخمي شده و در بيمارستان بود .در اين دوران وقتي حاج يونس در خانه بود ،نمي گذاشت که مادر من يا مادر حاج يونس لباس هاي من يا لباس هاي بچه را بشويد ولباسهاي خودش را هم قايم مي کرد و شبها موقعي که همه خوابيده بودند ،مي شست .صبح هم که بلند مي شديم ،مي ديديم که لباسها روي بند پهن شده است .وقتي هم که مادرم ناراحت مي شد ؛با مهرباني به مادرم مي گفت :
- خاله جان ،وظيفه من است .زن من است .اين بچه مناست .شما چرا بايد ذيت شويد ؟!
صبح زود و بعد از نماز هم مشغول شستن ظرفها مي شد .يک بار مادرم از او خواهش کرد که اين کار را نکند ؛اما حاج يونس جواب داد:
- خاله جان ؛من که هيچ وقت نيستم .لا اقل بگذاريد اين چند روزي که مي ?يم ؛کمي کمک کنم .
وقتي که به مرخصي مي آمد ،تمام امکاناتي را که ما احتياج داشتيم ؛تهيه مي کرد .مي گفت ،من که نيستم ،زن من يک کيلو گوشت هم نمي گيرد که بچه ها بخورند .خودش مي رفت و چيزهايي که لازم داشتيم ،تهيه مي کرد و مي آورد .
روز تولد مصطفي که حاج يونس مي خواست به جبهه برود ؛گفت :مصطفي را آماده کن که بايد برويم .
پرسيدم :کجا ؟گفت :
- با خودم عهد کرده ام که مصطفي را قبل از هر جايي به زيارت ببرم !به همين خاطر ،براي زيارت امامزاده حسين به جوپار رفتيم .
پس از زيارت امامزاده حسين ،حاج يونس خيلي خوشحال بود و با شور و نشاط عجيبي مي گفت :
- حالا خيال من راحت شد .کاري را که بايد انجام مي دادم ؛الحد لله انجام دادم .در اولين روزهاي زندگي مصطفي ؛او را به زيارت برديم که انشا الله مهر و محبت اهل بيت در دلش جا بگيرد .
حاج يونس خودش هم عاشق زيارت بود .از هر موقعيتي که به دست مي آورد و امکان زيارت وجود داشت ،استفاده مي کرد .
يک بار که به مرخصي آمده بود گفت :من پنج روز مرخصي دارم .مي خواهم براي زيارت به مشهد بروم .اگر شما مي آييد که با هم مي رويم ؛اگر نمي آييد ،من 2يا 3خانواده شهيد بر مي دارم و براي زيارت مي برم .
من ديدم که همين پنج روز هم از دست مي رود و حاج يونس به جبهه بر مي گردد ،گفتم چرا نياييم ؟حتما مي آييم !
آن شب که در کاظم آباد مهمان بوديم ،صاحبخانه آمد و گفت :يالا بلند شويد که مي خواهيم برويم مشهد ؛حاج يونس باسيد محمد تهامي برنامه ريزي کرده بودند .
من ؛فاطمه را برداشتم و بيرون آمدم .جلوي در ديدم که سيد محمد تهامي براي آماده کردمن خانواده اش به زرند مي رود .
حاج يونس هم گفت :ما هم به زنگي آباد مي رويم و آماده مي شويم .
اتفاقا من دندانم را کشيده بودم و جايش خيلي درد مي کرد .به حاج يونس گفتم :
- حاجي ،من جاي دندانم خيلي درد مي کند .دو تا بچه کدچک را چطور در اين سرما بر داريم و برويم ؟
حاج يونس گفت اگر نمي خواهي نيا من مي روم و 2يا 3 خانواده شهيد بر مي دارم و مي رويم .
بناچار راه افتادم .سبد لباس بچه را همين طور نيمه تمام در ماشين گذاشتم ؛وسايل لازم راهم خيلي تند آماده کردم .
و ساعت نه ؛از جاده زنگي آباد به مقصد مشهد به راه افتاديم .
از شب تا صبح ،همين طو ر حرکت مي کرد ،از درد درعذاب بودم .وقتي به فردوس رسيديم ؛حاج يونس گفت :
- عيال من دندانش درد مي کند .امروز تا عصر در مسجد مي مانيم تا دندانش خوب شود ؛بعد به مشهد مي رويم .بعد رفت و چند دقيقه بعد با ظرفي که ده پانزده کيلو شير گاو داشت ،برگشت .تا عصر شير را مي جوشاند و به من اصرار مي کرد که آن را بخورم .
خدا شاهد است وقتي به مشهد رسيديم ،ديگر دردي نداشتم و جاي دندان کشيدمه کاملاخوب شده بود .
پنج روزي که در مشهد بوديم ،توفيق داشتيم که هر روز به زيارت برويم .حاج يونس ،مصطفي را که کوچک بود ،روي شانهاش مي گذاشت و مرتب با او بازي مي کرد و حرف مي زد .ما هم بطور کامل به زيارت مي رفتيم .
در سالهاي زندگي مشترکمان ،من هيچ گاه از حاج يونس نشنيدم که از موقعيت خودش در جنگ بگويد .يک بار از او پرسيدم :
- جاح يونس ،تودر لشکر چکاره اي ؟از من که مي پرسند حاج يونس چکاره است ،من خودم هم نمي دانم چه جوابي بدهم ؟
حاج يونس گفت :
- بگو شوهر من سرباز امام زمان است
هيچ وقت من از خودش نشنيدم که او از فرماندهان لشکر است .
البته وقتي که زخمي مي شد و در بيمارستان بستري بود ،از افرادي که براي ملاقات او مي آمدند ،مي توانستم بفهمم که او هم نقش مهمي درجنگ دارد ؛اما معمولا براي اينکه توجه ما را از مجروحيت خود دور کند ،شوخي مي کرد و سعي مي کرد مسئله را خيلي کوچک جلو دهد .
وقتي که زخمي مي شد ،مي گفت :«به من برسيد که زود تر خوب بشوم و به جبهه برگردم .»
يک بار که زخمي شده بود حاج قاسم سليماني براي عيادتش آمده بود. حاج يونس هم تا حاج قاسم را ديد ،شروع بعه اعتراض کرد و گفت :«حاجي ،اينها عسل و روغن خوب به من نمي دهند که بخورم و زودتر خوب بشوم .»
حاج قاسم هم وقتي بيرون آمده بود ،يک پاچ عسل و يک پارچ روغن خريده و فرستاده بود .وقتي عسل و روغن را آوردند ،گفتند که حاج قاسم گفته :
- حاج يونس خوب بخورد که زودتر خوب شود و به جبهه برود .
من در طول زندگيمان فقط به خاطر يک موضوع ،غصه خوردن و نا راحتي عميق حاج يونس را کاملا حس کردم .در آنجا بود که در سراسر وجود حاج يونس ،رنج و عذاب را مي ديدم .آم هم زماني بودکه مادر حاج يونس سکته کرد .وقتي مادر حاج يونس سکته کرد ،دست و پايش سنگين سشده بود .زبانش هم کمي سنگين کار مي کرد .حاج يونس مي بايست يک ماه مادرش را براي معالجه به کرمان مي برد تا زير بر ق بيندازند .آن موقع حاج يونس خودش به شدت زخمي و شکمش پاره شده يود ؛اما هميشه مادرش را کول مي گرفت و کارهايش را انجام مي داد .من هم هر وقت مي خواستم اين کار را بکنم مي گفت :
- نه تو نمي تواني .اين کارها وظيفه من است .مادر من است .
او از اين که مادرش ناراحت بود ،به سختي رنج مي کشيد و تحمل نا راحتي مادرش را نداشت .
آخرين دفعه اي که حاجي به مرخصي آمد ،ده روز ماند .من در آن روزها سرما خوردگي شديدي داشتم ..گلويم درد مي کرد و به شدت مريض بودم .حاجي هم مرا به کرمان پيش دکتر برده بود .شب بود و تلويزيون هم روشن بود.ناگهان حاجي بلند شد و تلويزيون را خاموش کرد . کنار ديوار يک متکا گذاشت و نشست و گفت :«من امشب با تو چند کلمه حرف دارم .»
البته در آن چند شبي که حاجي به مرخصي آمده بود احساس کرده بودم که حال عجيبي دارد.
هر موقهع از شب که از خواب بيدار مي شدم مي ديدم که حاج يونس سر بر سجده گذاشته است و گريه مي کند .آن شب ها نماز شبش مثل هميشه نبود .شايد دو ساعت طول مي کشيد .
حالا که فکر مي کنم ،ميبينم آن وقت ها من چون دو تا بچه کوچک داشتم و مشکلات زندگي هم زياد بود و رفت و آمد به خانه هم زياد ،خيلي متوجه حال حاج يونس نبودم .
آن شب ،حاج يونس به من گفت :
- اين بار عمليات سر تا سري است .بر گشتي هم در کار نيست . لشکر ثار الله هم سه تا تيپ تشکيل داده ؛يکي تيپ امام صادق (ع) ويکي تيپ امام سجاد (ع) ،يکي هم تيپ امام حسين (ع). حاج قاسم سليماني ،اسم تيپ ما را گذاشته تيپ امام حسين (ع). متن هم مي خواهم مثل امام حسين شهيد بشوم .
من آن شب حاج يونس را درک نمي کردم . اصلا نمي فهميدم که چرااين حرفها را مي زند .
حاجي گفت :
- من مي خواهم يک کلام از خودت بشنوم .تو از من راضي هستي يا نه ؟ مرا حلال مي کني يا نه ؟از من ناراحتي يا مشکلي نداري ؟ آن دنيا يقه ام را نگيري ! من امشب بايد خيالم راحت شود .
من به شوخي گفتم :«آخر مگر الان وقت اين حرفها ست ؟ من اصلا نا راحتي از تو ندارم .»
حاج يونس گفت :
- فردا صبح نشنوم که بگويي تو مکه رفتي ،اما مرا نبردي .نگويي دو ماه – دو ماه بچه هايت را گذاشتي و رفتي ونگويي با رفتن تو به جبهه من چقدر سختي و رنج بردم و چقدر نا راحتي کشيدم . فرداي قيامت ،اين حرف ها را به من نزني .
من دو باره خنديدم و گفتم :« من حلالت کردم .»
رنگ حاج يونس تغيير کرد و دو باره گفت :«اگر از ته دل اين حرف را گفتي من اگر شهيد شدم ،آن دنيا شفاعتت مي کنم .»
من وقتي اين بر خورد حاجي را ديدم ،نا گهان بغض کردم و زدم زير گريه رنگ چهره حاجي کاملا عوض شده بود سفيد و سرخ .رگ هاي گردنش ورم کرده بود .
من گريان گفتم :«حاجي ،از دست من هيچ ناراحتي نداشته باش . من خودم بچه ها را روي چشمم بزرگ مي کنم . من تا آنجا که بتوانم ،بچه هايت را خوب تربيت مي کنم .»
سر انجام مرخصي حاجي تمام شد و قرار شد برود .
ما هيچ وقت حاج يونس را براي رفتن به جبهه بدرقه نمي کرديم . هر وقت مي خواست برود ،از در خانه سوار ماشين لشکر مي شد و ما هم دم در خانه پشتش آب مي ريختيم و او مي رفت . اما دفعه آخر طور ديگري بود .حاجي خودش با من اصرار مي کرد که حتما اين بار تو هم همراه ما بيا .
نيرو هاي زيادي از زنگي آباد عازم جبهه بود و حاجي خيلي دوست داشک که ما هم بدرقه اش کنيم . چون مادرش سکته کرده و دست و پايش سنگين شده بود و نمي توانست به خوبي حرکت کند ،گفت :«مصطفي را پيش مادرم بگذار ،فاطمه را بر دار تا برويم . »
من گفتم :«من مريضم ،دو تا بچه کوچک هم دارم ،راه هم تا با لاي زنگي آباد زياد است .»
از خانه که رفت بيرون من پشتش آب ريختم . همين که آب را پشتش ريختم ،گفت :«جورابن ...جورابم کجاست ؟!»
دوستانش در ماشين بودند . فاطمه بغل من بود . فاطمه را از من گرفت و به سيد محمد که از اهالي ،زرند است نشان داد و گفت : «حيف نيست اين بچه يتيم شود ؟»
بعد رفت داخل اتاق و مرا صدا کرد :
- جوراب من کجاست ؟
وقتي داخل اتاق شدم ،حاج يونس پرسيد :
- از دست من نا راحت نيستي ؟
من هم گفتم :«نه .»
گفت :«مادر من مثل مادرخودت است .
من اين دفعه ديگر بر نمي گردم . شهيد مي شوم . حالا تو هم فاطمه را بر دار و همراه من بيا .»
بعد جورابش را از جيبش از جيبش در آورد و پوشيد . فهميدم مرا به خاطر اين دو کلمه حرف به اتاق کشانده است .
با اين که مريض بودم ،همراه نيروها رفتم . نيرو هاي زيادي جمع شده بودند . همه مي خواستند سوار ماشين شوند . حدود شصت نفر از بچه ها عازم بودند . به حاج يونس اصرار کردم که چند کلمه صحبت کند .حاج يونس که بلند شد ،من چيز عجيبي ديدم . خدا شاهد است که آن لحظه قيافه حاج يونس طور ديگري بود . فقط نور بود که از صورتش مي باريد .يک نور مهتابي ،سراسر چهره اش را پر کرده بود . حاج يونس موقع صحبت گريه مي کرد :
- ما انشا الله مي رويم و راه کربلا را باز مي کنيم . انشا الله اسيران را آزاد مي کنيم . خانواده اي شهدا را راضي مي کنيم . مردم ،در اين جنگ بي تفاوت نباشيد . فرداي قيامت نگوييد که نگفتم . هر کس مي خواهد ما را ببيند به جبهه بيايد . الان جبهه به همه احتياج دارد . حفظ حرمت مقدس شهيدان ،با حضور در جبهه است در جبهه به همه شما نيا ز است . پير مرد هم احتياج دارد ؛جوان و ميان سال هم احتياج دارد . هر کس در هر سني باشد ،مي تواند به جنگ کمک کند فرداي قيامت ،جواب خدا و حضرت زهرا را چگونه مي دهيد ؟
صحبت ها که تمام شد ،نيرو ها سوار ماشين شدند . موقع رفتن به من گفته بود اورکتش را همراهم ببرم . حاجي در ماشين بود و دنبال اورکتش نيامد . به شيشه ماشيني که حاجي نشسته بود زدم و گفتم که حاجي را صدا کنند تا اورکتش را بگيرد . حاجي پايين نيامد .دستش را از شيشه بيرون آورد تا اور کت را بگيرد . اصلا نمي توانست به من نگاه کند . تقريبا رويش را بر گردانده بود . اورکتش را گرفت و با علامت دست گفت :
- خدا حا فظ !
من هم گفتم :«خدا حافظ .»
تمام شده بود . زندگي من و حاجي به پايان رسيده بود . تا دم خانه گريه کردم . حاجي براي هميشه رفته بود .
اعزام آخر حاجي صد روز طول کشيد . درباره ي شهادت حاجي ، برادر رشيدي که هر دو پايش قطع شده بود، تعريف ميکردو مي گفت :
- دفعه آخري که حاج يونس زخمي شده بود ،يک ترکش کوچکي در گلويش گير کرده بود و با همديگر توي آمبولانس به عقب مي آمديم .راننده آمبو لانس راه را گم کرده بود و اشتباه مي رفت .حاج يونس با اينکه زخمي بود و نمي توانست حرف بزند ،با دستش به راننده فهماند که راه را اشتباه مي رود .آنقدر در خط مقدم بود که خوابيده در آمبولانس هم راه را از حفظ بود .وقتي به سه راه مرگ که زخميها را با قايق از آنجا به عقب مي بردند ،رسيديم ،من احساس کردم دو تا پاي مزاحم جلوي من است .پاها را او توي آمبو لانس به بيرون پرتاب کردم .حاج يونس خنده مکنان به من فهماند که پاهاي خودم را بيرون انداخته ام .
بعد از اينکه ما زرا از ماشين پايين مي گذاشتند ،تا آمدن ماشين بعدي ،خمپاره اي آمد و حاجي هماه جا شهيد شد .
قبل از شهادتش بار ها به من گفته بود :
- من که شهيد شدم ،مرا بايد از پا بشناسيد .من دوست دارم مثل امام حسين (ع)شهيد شوم .
چند بار هم گفته بود :
- اگر يک وقت آمدند وگفتند که حاجي توي بيمارستان است ،شما بدانيد که کار تمام شده اشت و من شهيد شده ام .
همين طور هم شد .آن روز خانه مادرم بوديم که اعلام کردند :فردا تشييع جنازه هفت شهيد عمليات کربلاي پنج از زنگي آباد انجام مي گيرد .
من به مادرم گفتم :احتمال زياد دارد که حاج يونس خودش را براي تشييع جنازه شهدا برساند .
به خانه خودمان رفتم .اتاق را جارو کردم .کتري را هم پر از آب کردم و روي چراغ گذاشتم .بعد با مادر حاج يونس ،اتاقرا مرتب کرديم و به خانه مادرم آمديم .
مادر حاج يونس گفت :من دلم گرفته ،مي خواهم بروم بيرون تا ببينم بلند گو ها چه مي گويند .
بعد با عصا بلند شد و بيرون رفت .من هم کارهاي فاطمه را کردم و توي رو روک گذاشتم و آمدم بيرون وچند لحظه به اتاق بر گشتم که چادرم را بر دارم و با فاطمه به مسجد برويم .همين که آمدم ،ديدم کسي فاطمه را بغل کرده و صورتش را مي بوسد .خوشحال شدم .در دلم گفتم :حتما حاج يونس بر گشته و خودش را براي تشييع جنازه شهدا رسانده ؛اما حاج يونس نبود .دو تا از دوستانش بودند :وقتي مرا ديدند ،رنگشان عوض شد .احوال پرسي کردم و از حاجي خبر گرفتم .پيش خودم فکر مي کردم که حاج يونس دوستانش را راهي کرده تا زود تر از خودش پيش ما بيايند تا عکس العمل ما را از دور ببيند و خودش حتما جايي قايم شده است .
حاج حسين مختار آبادي گفت :حاجي زخمي شده ؛آورده اند اش کرمان .
يکهو دلم ريخت .قبل از شهادتش بارها گفته بود :اگر کسي آمد و گفت :که من زخمي شده ام و مرا به کرمان آورده اند ،شما بدانيد که من شهيد شده ام .
به حاج حسين گفتم :پس حاجي شهيد شده ؟
حاج حسين گفت :نه علي شفيعي شهيد شده .
گفتم حاجي هم شهيد شده .
گفت :نه علي اکبر يزداني شهيد شده .
من ديگر عکس العملي نشان ندادم .
به خانه بر گشتم ،کنار شير آب رفتم و سرم را انداختم پايين .اشک از چشمانم سرازير شده بود .نمي دانم چقدر گذشت که يم ماشين جلوي در نگه داشت و خانمي از آن پايين آمد ومادرم بنا کرد گريه کردن و زدن خودش .فرياد مي زد :
- حاجي شهيد شده .حتما حاجي شهيد شده .
آن خانم مي گفت :نه زخمي شده .ما آمده ايم شما را ببريم پيش حاج يونس و
راست مي گفتند مي خواستند ما را پيش حاجي ببرند .ساعت نه شب بود که ما را به ستاد معراج شهدا بردند .ما را براي ديدن جنازه جاح يونس بردند .وقتي به معراج شهدا رفتيم ،ديديم تابوت حاج يونس را بر عکس تابوتهاي ديگر گذاشتهاند .روي جنازه را که باز کردند ،به جاي سر حاجي ،پاهايش بود .من پارچه را کنار زدم .پاهاي حاج يونس بود .هميشه به شوخي به من مي گفت :
- هر وقت که من شهيد شدم ،اگر سر نداشتم که هيچي !اگر سر داشتم ،مي آيي مرا مي بيني ،دستي روي سر من مي کشي !بعد هم يک عکس از نمن بردار وپيش خودت نگه دار !
اما نگذاشتند که من سر حاجي را ببينم .فردايش فهميدم که حاجي سر و صورت نداشت .من هم دست کشيدم روي پاهاي حاجي .مصطفي پسرم ،هم بود مي دانيد که چشمهايش ضعيف است .دست کشيدم روي پاهاي پدرش و کشيدم به صورت و چشمهاي مصطفي .فاطمه هم بود .عقلش نمي رسيد که پاهاي پدرش را ببوسد .کوچک بود .دستهايم را کشيدم روي پاهاي حاجي و کشيدم روي دست و صورت بچه هايم .خودم هم پاهايش را بوسيدم .
او به آرزويش رسيده بود او هميشه مي گفت :
- خدايا ،اگر من توفيق شهادت داشتم ،دوست دارم مثل امام حسين شهيد بشوم !
يک روز وقتي که فاطمه هفت ماهه بود ؛از من پرسيد فاطمه چند ماهه است ؟
گفتم :هفت ماهه .
لبخندي زد و گفت :خوب است .وقتي من شهيد شدم ،به راه مي افتد .از اين طرف خاکم راه مي افتد آن طرف و از آن طرف به اين طرف .
همين طور شد .صبح روز هفتم حاجي بود که فاطمه بنا کرد راه رفتن .سر مزار حاجي در گلزار شهدا ،همان طور که حاج يونس گفته بود ،يک جا نمي ايستاد .دائم سر قبر از اين طرف به آن طرف مي رفت .
بعد از مراسم هفتم حاج يونس ،من به سختي مريض شدم .آنقدر بي حوصله بودم که در حياط و زير آفتا ب نشسته بودم و حا ل آوردن يک زير انداز را نداشتم .روي تکه مقوايي نشسته بودم که خوابم برد .در خواب ديدم که حاج يونس آمد .پرسيد :چطوري ؟
گفتم :مريضم .به جان خودت به سختي مريضم .
حاج يونس ،در يک کمپوت را باز کرد و گفت :بلند شو آب اين کمپوت را بخور ،حالت خوب مي شود .
من به سختي بلند شدم آب کمپوت را سر کشيدم .
شايد ده دقيقه نشد از خواب پريدم .احساس کردم خوب خوب شده ام .مادر حاج يونس گفت :خاله ،چطوري ؟نا راحتي ؟توي خواب داشتي حرف مي زدي !
بنا کردم به گريه کردن .ماجراي خواب را گفتم .بعد بلند شدم و بدون کوچکترين کسالتي ،کار هايم را انجام دادم .
يک بار هم از اينکه مصطفي تخته کلاس را درست نمي ديد ،نا راحت بودم . غصه مي خوردم ،شبي ،همان ناتاق قديمي را که حاج يونس و خاله ام در آن زندگي مي کردند ،در خواب ديدم .اتاق تاريک بود .يکدفعه انگار در اتاق چراغي روشن شد .پيش خودم گفتم :خدا کند حاج يونس باشد .
همان لحظه ،حاج يونس از پشت پرده بيرون آمد و گفت :چي گفتي ؟
گفتم :پيش خودم گفتم :خدا کند حاج يونس باشد .
حاج يونس گفت من همين جا هستم .من هميشه پيش شما هستم .اما امروز چه فکر هايي داشتي ؟چه مي گفتي ؟تو زيادي جوش نزن .مصطفي بچه ماست .بنده خداست .
يادم هست که يک وقت هم مصطفي را با حاج يونس پيش دکتر عماد برديم .دکتر گفت :چون شما فاميا هستيد ،بچه هايتان از نظر ژنتيکي مشکل خواند داشت .بايد پيش متخصص به تهران برويد .
من آن موقع فاطمه را حامله بودم .تا زنگي آباد گريه کردم .حاج يونس آن وقت هم مي گفت :
- چرا گريه مي کني زن ؟!بچه ماست .بنده خداست .تو براي چي زيادي جوش مي زني .شايد ا ين
بچه مثل مصطفي نشود .هر چه خدا بخواهد همان مي شود .ما اگر مي دانستيم که بايد به تهران برويم ،خب آن موقع هم مي رفتيم .توکل به خدا کن !
تا به حال نشنيده که ما مشکلي داشته باشيم و حاجي را در خواب نبينيم .حاجي مي آيد و مشکل ما را حل مي کند .

نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

 
 
Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS

نظرسنجی

چه مطالب و بخشهائی را لازم میدانید