|
خستگی ناپذيری و خدمت خالصانه |
|
|
|
|
خستگی ناپذيری و خدمت خالصانه
یکی از بچههای روحانی بود که روزها با لباس خاکی میگشت و عمامه سرش میگرفت. شبها هم عبا میپوشید و عمامه را کنار میگذاشت. خواب نداشت روزها از این سنگر به آن سنگر میرفت و به امور بچهها میرسید. شب هم که تا صبح، نماز میخواند و عبادت میکرد و ... چشم انتظار بودم بینم که چه وقت خستگی از پا درش میآورد و یک شب خوابش میبرد؛ اما به این حرفها نرسید. دم دمای صبح، داشت تجدید وضو میکرد، یک خمپاره تکی وسط آن سکوت از راه رسید و او را به آرامش ابدی فرو برد.
راوی:
منبع: کتاب سرزمين مقدس، موسسه روايت سيره شهداء، ص 118 با راویان نور 3، ص139-138
|