تبلیغات
JoomlArt.ir JoomlArt.ir JoomlArt.ir
   
JoomlArt.ir JoomlArt.ir JoomlArt.ir
JoomlArt.ir JoomlArt.ir JoomlArt.ir
 

چزابه یعنی ... مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

چزابه یعنی ...



در مسیر جاده ای که از مرز به بستان کشیده شده است منطقه ای است شهید خیز و شهادت پرور، به نام چزابه. این منطقه در شمال غربی بستان است. 
چزابه نامی است که فراموش نمی شود؛ هورورنی، نی و هور.
ساکت و آرام. وقتی نام چزابه را می شنوی ناخودآگاه زیر لب می گویی: طریق القدس و فتح المبین، و روی زمین می نشینی و با انگشت شهادت (سبابه) می نویسی «اسفند 1360» اوج ناکامی دشمن؛ برای جلوگیری از انجام عملیات فتح المبین.
چزابه یعنی 31/6/1359، یعنی عدم موفقیت.
وقتی از راه رفتن زیاد خسته می شوی دلت می خواهد بنشینی ولی اینجا بدون خستگی دوست داری بنشینی، دوست داری راه بروی و حلقو بریده نی ها را ببوسی.
اینجا دوست داری از کدورت ها جذر بگیری و خوبی ها را به توان برسانی.
اینجا دوست داری محبت را ضرب کنی و غم ها را تفریق و کم کنی و عشق را جمع ببندی و هرچه داری تقسیم کنی، صفا، صمیمیت، نور، و ...
اینجا حس می کنی تا خدا فاصله ای نداری.
اینجا مقتل اساعیلیان است. شب ها چزابه زانوی غم بغل می گیرد.
به چزابه که می رسی دوست داری زیارت عاشورا بخوانی و گریه کنی.
اینجا دوست داری سرت را روی زانوی خاک بگذاری و هق هق گریه ات را در فضا رها کنی. 
باد می وزد و بوی شهداء را پخش می کند و من مست می شوم، حس می کنم گمشده ام را پیدا کرده ام. گمشده ای که سال های سال نبودنش آزارم می داد را پیدا کرده ام، خودم را می گویم. من گم شده بودم.
وقتی که توی آب هور نگاه کردم خودم را پیدا کردم، اما نشناختم، خیلی عوض شده بودم. مهم نیست. مهم این است که خودم را پیدا کرده ام، خرابه را می شود ساخت.ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است. 
شهداء ! من امروز با شما تولدم را جشن می گیرم. دلم می خواهد داد بزنم و گریه کنم، مثل مولودی (نوزاد) که تازه به دنیا آمده.
سال ها بود از قطار غفلت پیاده نمی شدم، همه چیز را مال خود می دانستم و می خواستم، ولی حالا نه. هر چه را برای خود می پسندم برای دیگران هم می پسندم و هرچه برای خودم نمی پسندم برای دیگران نیز نمی پسندم.
من هرچه دارم با همه قسمت می کنم به جز شهداء را. شهداء مال من و هرچه دارم غیر از شهداء مال دیگران. هر کس شهید می خواهد برود پیدا کند.
چزابه پر از عشق است و نور. دستم را روی گیسوی نی زار می کشم، دلم آرام می گیرد.اینجا اینقدر باصفاست که دلت می خواهد برای همیشه بمانی.
من دلم را وقف شهداء می کنم و از شهداء می خواهم این موقوفه را تعمیر کنند و بازسازی نمایند.
به زحمت آب دهانم را قورت می دهم و به آرامی چشم هایم را می بندم و با تمام وجود نفس عمیقی می کشم و چشم هایم را باز می کنم و داد می زنم: سلام خدا، من آمدم.
دیدی بالاخره نشانیت را پیدا کردم. من نشانیت را از توی جیب شهداء برداشتم. اینقدر با شهداء دوست شدم که اجازه دادند بدون اجازه هم دست توی جیبشان بکنم.
نفس های چزابه بوی گاز خردل می دهد. چشم هایم ورم کرده و قرمز شدند.
چزابه یعنی مدت طولانی توی آب بودن و بی حرکت ماندن.
چزابه یعنی هول وهراس و اضطراب، وحشت و نگرانی.
چزابه یعنی نبدر بدون خاکریز و دپو، بدون سنگر و سرپناه.
چزابه یعنی بارش مرگ از زمین و هوا، یعنی گیرکردن وسط آتش، یعنی عُسر.
چزابه یعنی ماهی ها لب آب ذبح شدن.
ای کاش چزابه حرف می زد و من نوشته هایم را تکمیل می کردم. ای کاش گریه مجال نوشتن می داد.
اینجا می شود کربلا را نقاشی کرد. حنجره پاره اصغر را کشید و ناله رباب را شنید. اینجا می شود شناسنامه ابلیس را لغو و باطل کرد.
تصمیم گرفته ام چراغ تکلیفم را روشن کنم.
اینجا بهترین جایی است که می شود نفسَت را ذبح کنی و دلت را زیر پا بگذاری.
اینجا آسمان همیشه آبی است. اینجا راحت می شود شکست. من حس می کنم «شکستنی شده ام».
حس می کنم کسی کلون دلم را می زند، در باز می شود و شهداء وارد می شوند، و من نور بالا می زنم.
خودم را ورق می زنم و گذشته هایم را مروری می کنم. چیزی برای گفتن ندارم. کار مثبتی نکرده ام که سرم را بلند کنم و به چهره شهداء نگاه کنم، دلم می گیرد و سرم را پایین می اندازم ولی زمین هم مرا شرمنده می کند. حس می کنم هنوز خوون شهداء روی زمین ماسیده و بر جبین خاک شتک زده، و سلاحشان به زمین مانده است. 
به چپ نگاه می کنم خجالت می کشم، به راست نگاه می کنم شرمنده می شوم.
چشم هایم را می بندم و روی خاک ها می نشینم و زارزار گریه می کنم.
چشم هایم را می بندم تا به هیچ چیز نگاه نکنم. چشم هایم را می سوزانم تا هیچ چیز نبینم.
سال ها بود که زندگی را به بازی گرفته بودم حالا زندگی مرا به بازی گرفته، فردا چه؟
گاهی اوقات فکر می کنم برای چه شهداء مرا دعوت کرده اند من که برایشان کاری نکرده ام، حیف نیست روی خاک چزابه راه بروی. او زخمی هزار تیر و تیغ و دشنه است.
او هزار کربلا زخم دارد؛ چزابه بهترین دلیل برای اثبات وجود خداست.
اگر خدا نبود، یکی بود یکی نبود معنی پیدا نمی کرد.
اگر خدا نبود ما دوام نمی آوردیم. اگر خدا نبود سیاهی و سفیدی معنی نداشت و فرقی نمی کرد و اگر خدا نبود یک با یک برابر نبود. اگر خدا نبود کسی ظلم را نمی شناخت.
اگر خدا نبود شیعه پدر نداشت، صاحب نداشت. من اعتقاد دارم آنها که شیعه نیستند نسبشان به خدا نمی رسد و از قبیله نور و باران نیستند! آنها که شیعه نیستند اصلاً نیستند و نیستند.
من معتقدم که شیعه ریشه در آسمان دارد.
من تصمیم گرفته ام اینقدر در چزابه بمانم تا خدا را پیدا کنم و با هم به شهر برگردیم و بعد به شهرها و روستاها برویم و من ثابت کنم که خدا هست. او زنده است نمرده.
من دوست دارم مردم هم خدا را ببیند و اگر وقت کردند به چزابه بیایند و اگر وقت کردند بیایند بهشت را قبل از مردن ببینند.
بهشت یعنی چزابه، چزابه یعنی بهشت.

منبع : کتاب « سفر به سرزمین نور »، بهزاد پودات

نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

 
 
JoomlArt.ir JoomlArt.ir JoomlArt.ir