|
اروندرود یعنی ...
اینجا بزرگترین رود جهان است که از اتصال دو رود دجله و فرات تشکیل می شود و در منطقه خرمشهر، کارون نیز به آن اضافه می شود. این رودخانه از انتهای جزیره بوارین که مرز مشترک ایران و عراق را تشکیل می دهد منشعب می شود. اروند متولد کربلاست، از پدری به نام دلسه و مادری به نام فرات. اروندرود بوی سیب می دهد، بوی خوش حرم سقای کربلا. اروند نامی است نامی، که ذهنش با نام «جواد دل آذر» عجین شده و با نام «مرتضی قربانی» مأنوس است. آن طرف اروند جزیره فاو دست تکان می دهد و مسجدی زرد رنگ به شکل کشتی به گل نشسته خودنمایی می کند. هر روز خورشید در آب اروند غسل می کند تا اندکی از تب مادریش کم شود. اروند گل آلود است و وحشی. چرخش آب سریع و حلقوی است، مثل گردباد. هر چیزی که در مسیرش باشد را می برد و حتی دل را. اینجا زمانی نه چندان دور نخل ها قطع نخاع شدند و لاله ها پرپر و تن ها بی سر. نخل ها بی سر شدند و قامت های بلندشان شکسته شد، مثل ساکنان آشنای نخلستان، مثل بسیجی ها که در دل شب پای نخل های سوخته مانند مولایشان امیرالمومنین علی علیه السلام گریه می کردند و وصیت نامه می نوشتند. اینجا دل شناور زنگ زده و کمر نخل شکسته. صدای گریه و ناله بسیجی ها هنوز هم بلند است، مانند صدای ناله غریب کوفه و مظلوم عالم علی بن ابی طالب علیه السلام. بسیجی ها گریه کردن پای نخل را از مولایشان علی بن ابی طالب علیه السلام به ارث برد اند. اشک توی چشم هایم حلقه می زند و باد نی ها را تکان می دهد. باد بین نی ها می رود و صدای به هم خوردن نی ها آرام می کند. اشک روی گونه هایم می غلتد و می افتد روی سینه خاک. صدای باد در گوشم می پیچد که زیر لب زمزمه می کند: بشنو از نی چون حکایت می کند از جدایـی ها شکایـت می کنـد اینجا خنده روی لب ها می ماسد، ولی تابلوی «لبخند بزن بسیجی» مرا به سال های دور می برد. به «بهمن 1364» ، به «20/11/1364 تا 9/2/1364». مرا به حاشیه اروند می برد، به شب عملیات والفجر هشت دعوت می¬کند. به کربلای چهار و ناخودآگاه صدای یا فاطمة الزهرا سلام الله علیها توی گوشم می پیچد. این صدای رمز عملیات است که فرمانده سپاه محسن رضایی به مرتضی قربانی اعلام می کند: «بسم الله الرحمن الرحیم و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم. و قاتلوهم حتی لا تکون فتنه. یا فاطمه الزهراء». غواص ها خود را به آب و آتش می زنند تا به امام زمان(عج) برسند. آنها می خواهند آرزوی «جئنی لنبغی» را بر دل صدام بگذارند. اما قناسه پیشانی بعضی از غواص ها را می بوسد و آب، دریای خون می شود. اروند بعضی از غواص ها را با اشتها می بلعد و بعضی را با خود به خلیج همیشه فارس می برد. فردا! اما پرچم سه رنگ ایران بر فراز جزیره فاو گل می کند و دنیا انگشت به دهان می ماند از این همه عظمت و بزرگی و شهامت و شجاعت. جزیره فاو فتح می شود؛ به چه قیمتی؟ خون! پرچم سبزرنگ حرم رضوی به جزیره فاو برده می شود تا دنیا ببیند و بپذیرد آنچه را نمی پذیرفت. صدام حسین، بعد از یک هفته به شکست اعتراف کرد و رادیو بی بی سی بعد از یازده روز خبر را به تمام دنیا مخابره کرد. و خبرنگار رادیو بی بی سی چهار دقیقه از جزیره فاو گزارش تهیه کرد و دنیا دید آنچه را نمی دید. اروند، یعنی حسن یزدانی که سیزده بار با اروند در اروند شنا کرد. اروند، یعنی غواص، ترس، قناسه، مرگ و سرنوشتی نامعلوم. یعنی رفتن با خودت و برگشتن با خدا. اروند، یعنی شهید گمنام. یعنی سرما و آب یخ یخ یخ. اروند، یعنی زخم های عمیق بر بدن در آب سرد و اسلحه و مهمات بر دوش. اروند، یعنی پرپرشدن جلوی چشمهای هم. یعنی حرف زدن با چشم در تاریکی شب، یعنی سکوت مرگبار. اروند، یعنی پایداری، استقامت، نبرد با آب و دشمن و سختی. اروند، یعنی شهید و شهید و شهید. اروند، یعنی نی های بلند، یعنی سوز سرمای بهمن ماه. اروند، یعنی معبر آسفالت، یعنی شهید ردیف به ردیف. اروند، یعنی غواص هایی با فک های جابجا از شدت سرما و به هم خوردن دندان ها. اروند، یعنی اروند، یعنی پایان خط، یعنی اذا جاء نصرالله و الفتح. اروند، یعنی خداحافظ دنیا، ساحل، سنگر، برادر و... اروند، یعنی دل بریدن از دلرباها، از همه¬چیز و همه کس. اروند، یعنی سال ها چشم انتظاری مادر به امید برگشت فرزند. اروند! آرام بگیر تا از تو بپرسم برادرهایم را چه کرده ای؟ اروند! پیراهنی از یوسف بده تا به کنعان ببرم. به هر طرف چشم می چرخانم دلم بیشتر می گیرد، دلم می خواهد «الا ای همسفر کمی آهسته تر» را زیر لب زمزمه کنم اما بغض مجالم نمی دهد. دست بغض دهانم را می بندد. کنار آب می نشینم و مشتی آب برمی دارم و آب را روی آب می ریزم. با خودم می گویم: در فکه، طلائیه، هویزه و... اگر خاک را بشکافی و موهای زمین را به هم بزنی و بعد شانه کنی، لااقل پلاکی با استخوانی و یا حداقل سربندی پیدا می کنی برای تسکین دلت، ولی اینجا چه؟ فقط آب است و آب، آب که خودش لب تشنه است، مگر نه اینکه از دجله و فرات می آید و بوی کربلا می دهد؟! سلام بر قمقمه های تشنه لب. سلام بر بچه های گردان مسلم بن عقیل که با رمز «یا مسلم بن عقیل» عملیات کردند و لب تشنه شهید شدند. سلام بر آنهایی که با یاد «ابوالفضل(ع)» به آب زدند و رفتند. سلام بر لبهای ترک خورده شهداء. سلام بر کلمه قشنگ کربلا، حسین(ع)، عطش. سلام بر خیمه ها و سنگرها. سلام بر مشک ها و قمقمه ها، سلام بر چهره های معصوم و مصمم بچه های گردان مرگ. سلام بر گردان حضرت علی اصغر(ع) زنجان و گردان سیدالشهداء(ع) و عاشورا و کربلا. سلام بر شهداء که به سیدالشهداء(ع) اقتدا کردند و رفتند. از بس کنار آب حرف زدم دلم گرفت، بلند می شوم و انتهای آب را می نگرم رو به کربلا. سلام می دهم به امام نور و لعن می کنم اصحاب نار را و دلم را از آب می گیرم و برمی گردم. چشم های سوخته نخل دلم را آتش می زند. کودکان بومی منطقه با چوبی در دست که بواسطه آن لاستیک دوچرخه را می چرخانند روزشان را به شب می رسانند. تنها سرگرمیشان دویدن است و تماشای زائران منطقه جنوب. پیرمردها لب هور تور می بافند و گاه گاهی سری بلند می کنند و دست بر کمر می گذارند و دستی تکان می دهند. زن ها با چادر عربی و چهره های کبود و سوخته بر اثر حرارت آفتاب و سختی روزگار در حالی که سبدهای بزرگ بر سر دارند به طرف ماشین ها هجوم می آورند تا سبد و کلاه و حصیر و ... را که بافته اند بفروشند و امرار معاش کنند. سال ها از جنگ می گذرد ولی مردم هنوز دارند می جنگند. اول با فقر، بعد با خودشان و بعد با روزگار. تعداد لشکر دشمن غیرقابل شمارش است!!! من فکر می کنم جنگ تمام نشده، ما هنوز هم درگیریم، ولی این بار با خودمان. با فقر و بدبختی و نداری هر روز می جنگیم و روز را به شب می رسانیم. با فقر جنگیدن چقدر سخت است و دشوار. با خودم می گویم: ای کاش مثل زمان جنگ قناسه یا تیری می آمد و کتاب زندگی ما را می بست تا بیهوده ورق نخورد. ما هنوز علت زنده بودنمان معلوم نیست. وقتی می میریم مردم می پرسند: علت مرگش چه بود؟! و من می گویم: علت زنده بودنش چه بود؟ بعضی قاچاقی و دزدکی زندگی می کنند، شاید معاذالله و اسغفرالله خدا نبیند. چشم هایم را می بندم و سرم را زیر می اندازم تا مرگ تدریجی مردم را نبینم. خداحافظ منطقه جدید عملیاتی فقر و نداری.
منبع : کتاب « سفر به سرزمین نور »، بهزاد پودات، ص 61
|