|
دل بريدن از علائق دنيايي
در بحبوحه عمليات، ديدم دو نفر سعي ميکنند يک مجروحي را که دائماً هم مورد اصابت تير و ترکش بود. از بالاي کانال بکشند داخل رفتم نزديک ديدم آقا سيدفراهاني فرمانده گروهان است. سيدي خوش¬قامت و نوراني دائم ميگفت: «مرا رها کنيد. ديگر تمومه. بذاريد يک جا قرار بگيرم.» او را کنار کانال گذاشتيم زير نور منوّرها بسيار زيبا و ديدني شده بود. متوجه شدم با کسي که من او را نميديدم صحبت ميکند. گوش کردم اينطور ميگفت:«آقا سلام!» يک لبخند زد، تماشا ميکرد، مثل اينکه لذت ميبرد. گفت: «آقا جون شما از من راضي شديد؟» باز لبخند زد و خوشحالتر گفت:«آقا خوب بود؟» باز لبخند زد و تمام شد. به يادم آمد شب قبل من را صدا زد و گفت: «حاجي يک مطلب خصوصي دارم.» همراهش رفتم داخل يک چالهاي نشستيم. گفت: «يک رازي دارم». من يک کاري که نبايد ميکردم انجام دادهام و خيلي نگرانم. حاجي من سالهاست منتظر چنين شبي بودهام. شب گذشته به من گفتند که وقت تو رسيده است!» گفتم: رازت چيست؟ گفت: «چند روز پيش، يک نامه به دستم رسيد که نبايد بازش ميکردم. ولي نفس بر من غلبه کرد و آن را باز کردم. همسرم نوشته بود: «فرزندم به دنيا آمده است». بايد خودت بيائي اسم برايش بگذاري و بروي. کار ديگري هم با تو ندارم. از آن وقت احساس ميکنم خيلي علاقه دارم قبل از رفتن، همسر و فرزندم را ميديدم و الان ترس از آن دارم که اين علاقه امشب مانع از رسيدن به آن حال و درجهاي که بايد به آن برسم باشد. بگو چکار کنم؟» گفتم: از کجا ميداني که امشب آخرين شب شماست؟ گفت: «ديشب که آمديم اينجا، در عالم خواب ديدم جنازه منو آوردند اينجا کنار معراج. دو تا پيرمرد مرا تحويل گرفتند و گذاشتند کنار شهدا.» صبح رفتم سنگر معراج را پيدا کردم همان دو نفر هم آنجا بودند. همان صحنه عالم خواب بود.
راوی: حجت الاسلام حاج علی اکبری، کتاب با راویان نور3، ص157ـ 156.
منبع: کتاب سرزمين مقدس، موسسه روايت سيره شهداء، ص 206
|