|
سلام ما را به امام برسانید |
|
|
|
سلام ما را به امام برسانید
روز هفتم اسفند 1362 روز عاشورای گردان امام حسین(ع) از لشکر31 عاشورا است. گردان امام حسین(ع) در محاصره است، ... دست مشدی عباد (محمد باقر مشهدی عبادی) فرمانده گردان، قطع شده است. ایستاده است و میجنگد، بچههای باقیمانده گردان با دیدن وضع مشدی عباد، شیرتر از شیر شدهاند. مشدی عباد آخرین پیامش را با بیسیم به آقا مهدی باکری فرمانده لشکر میرساند: «سلام ما را به امام برسانید، بگویید که مشدی عباد و نیروهایش تا آخرین قطره خون حسینوار جنگیدند و حسینوار شهید شدند.» ترکش و تیر میبارد، میگویند مشدی عباد ترکش خورده است، شهید شده است، اگر شهید شده است جنازهش کو؟! در بخشی از مناجات شهید آمده است: خدایا! تو میدانی از زمانی که نامت با قلبم گره خورده است، در تمام لحظهها فقط نام تو را بر زبان آوردهام و در تمام خطرات فقط تو با ما بودی. در شبهای تاریک سنگر، مونس ما بودی. پروردگارا! برای آنچه که انجام دادهاید اجری نمیخواهم و به خاطر کارهایی که کردهام، فخر نمیفروشم؛ زیرا آنچه را که انجام دادم، تو میسر گردانیدی... خدایا! بیچیزم! چه خوش است دست از جان شستن و از اسارت آزاد شدن، بیهراس علیه دشمنان جنگیدن، پرچم حق را در صحنه خطر برافراشتن، به همه باطلها و طاغوتها نه گفتن، با مسرت و شادی به استقبال شهادت رفتن. خوشتر است از همه چیز بریدن و خدا پیوستن، ای کاش وقتی شهید شدم، جسم مرا پیدا نکنند.»
راوی:
منبع: کتاب سرزمين مقدس، موسسه روايت سيره شهداء، ص 194
|